#28بیست و هشت

:: #28بیست و هشت

از شهریور سال پیش که دارم مینویسم تازه 28 تا پست نوشتم ...هنوز هم یاد بلاگفا و دوستای اونجا توی ذهنمه تا بخوام اینجا هم عادت کنم طول میکشه ...هنوز عادت نکردم یه صحفه ی سه ستونه رو ببینم ،یا برای نوشتن یه پست روی قسمت انتشار کلیک کنم ،یا حتما آدرس وب داشته باشم که شامل عدد خالی نباشه ،و یا حتی نتونم درست و حسابی وب هایی که دوست دارم رو لینک کنم ...

توی این روزا که ننوشتم ،کلمه ها توی سرم شده بودن انسان!!! یه مسیری رو رد میکردن ،گاهی آروم و گاهی هم تند حتی بعضیاشون هم جیغ میکشیدن و من از سردرد به حالت بدِ نیمه مرگ میرسیدم.

اتفاقای این مدت رو خلاصه شده هم میشه نوشت چون خاص نبودن،فقط تکرار یه روزمره ی ساده ، همین!!!

درس میخوندم کم ، باگوشی کار میکردم متوسط، میخوابیدم زیاد!!!نمیدونم چرا اینقدر سردرد پیدا کردم ،یه سردردهایی که هیچ وقت نداشتم و از شدت دردش تموم استخوان های ناحیه ی صورتم درد میگیره و چشمام اشکی میشه ...این سردردا امروز و دیشب هم عذابم دادن...از این موضوع بگذرم ،چندان جالب نیست!!!

امروز منو استاد جودی ابوت صدا میکردن و میگفتن تو که اینقدر شیمی خوب توضیح میدی و جزوه میدی حیفه استاد نشی ، منم میخندیدم و تعارف تیکه پارشون میکردم ولی ته دلم خیلی خوشم اومد ، آخه من همیشه فکر میکردم خوب توضیح نمیدم درس رو برای کسی !!!

یکشنبه یکی از دوستام گفت جودی این استاد ب ، وقتی تو داشتی جزوه مینوشتی زل زل داشت نگات میکرد ،منم گفتم جدی؟!گفت باورکن من خودمم چشمام درشت شده بود از تعجب ،حالا بعد ازظهر هم کلاس داشتیم وقتی داشت درس میداد برگشت به من نگاه میکرد و توضیح میداد منم یاد حرف اون دوست افتادم و یه دفعه خندم گرفت و سوتی همون دوستم افتادن و کله پا شدن جلوی پای استاد بود ...اون روز ، روز خوبی بود!!!

قراره پنج شنبه بعد از سه سال و اندی به شهربازی بریم بالاخره به امید خدا‌...من به گلی و دوستی(نرگس) گفتم که میخوام برم اونا گفتن میخوان بیان ، خاله کوچیکه و دختر کوچیکشون و همسرشون هم میان و جالب اینجاست که دوست مامانمم همراه خانوادشون میان:)

و دیگه اینکه چون امتحانام 25 اردیبهشت شروع میشه و 16 خرداد تموم میشه ، من یه برنامه ی فشرده توی این 24 روز باقی مونده نوشتم که به بهترین نحو ازش استفاده کنم و طی یک عملیات درگیری عقل و وابستگی تمام برنامه های گوشی حذف شدن و وبلاگ های خوندنی کنار گذاشته شد ...برام دعا کنید!!!

منبع : روزمره های آمیخته با چاشنی#28بیست و هشت
برچسب ها : استاد ,میشه ,توضیح ,میکردم ,دوست

25

:: 25

عادت کرده ام به نوشتن های قبل از خواب و فکر هم میکنم مسئله ی عجیبی نیست علاقه به این عادت...نه؟!!

این روزها ، روزهای کدر و سردی را در فروردین میگذرانم ...روزهای پوچ که نوشتن ندارد ، دارد؟!

من در زندگی ام و گذراندن آن و تصمیم هایم به دیوار چوبی برخورده کرده ام که بسیار قطور است و من حتی نمیدانم تبر آن را میتوان پیدا کرد یا باید نظاره گر خواب روزگار برای آرزوهایم باشم ...!!!

آهنگ پس از آهنگ ...درس نخواندن بعد از درس نخواندن ...از دست دادن وقت هم دیگر برای من  مسئله ای عادی است ...

و من میترسم و خیالمم نیست که میترسم ‌...از خیلی چیزها ترسیده ام که نمیدانم کدام را بنویسم از این آهنگ هایی که روزی هزار بار هرچند تکراری پلی شان میکنم و گوش میدهم و فکر میکنم و خیال میبافم ...شاید دیگران مسخره ام کنند اما کسی نمیداند من خسته شده ام از این وضع تکراری که همراه ترس است ...

میترسم از روزهایی که به امید آمدنشان خیالی از جنس رویا میبافم اما واقعا می آیند؟!!!

میترسم از آینده ی نامعلومم ...از آینده ایی که ساختنش بستگی به چهار ماه آینده دارد و من یک گوشه ایستاده ام .‌‌..

و میترسم ...از خیلی چیزها میترسم که این ها جزئی از آنها به حساب نمی آید!!!

میدانم امسال سال تلاش و همت من است ولی در تعجبم با اینکه میدانم اما تنها نگاه میکنم و واژه ی بی حوصله ام را تکرار میکنم ...


پ.ن:برای خودم دکتری شده ام که تجویز میکنم باید از دنیای مجازی برای چند روزی فاصله بگیری ای دخترجان ، شاید که ترس هایت رفت...شاید!!!


پ.ن:تصمیم گرفته ام دیگر هیچ وقت دروغ نگویم که اگر خواستم دلیل بگویم ، نگویم مصلحتی بود که دروغ گفتن شاخ و دم ندارد،چه مصلحتی و چه غیر از مصلحتی ...خدارا سپاس که تا به الان فاصله گرفته ام ...

منبع : روزمره های آمیخته با چاشنی25
برچسب ها : میکنم ,میترسم ,مصلحتی ,آینده ,شاید ,آهنگ ,خیلی چیزها

#24معجزه هایی که به چشم نمیان ...

:: #24معجزه هایی که به چشم نمیان ...

معجزه چیه؟!معجزه یه اتفاق یا یه رویداد ماورای طبیعت با اراده ی خداست که اعلام حضور میکنه توی تک تک ثانیه هایی که نفس میکشی و یادت میره باید برای نفس کشیدنت شکرگزار خدای مهربونی به کرانی دنیا و یا خیلی بیشتر باشی ...فقط کافیه به اون خدا ، به وجودش به حکتمش به همه چیز از جانب اون ایمان داشته باشی!!!!

یکی دیگه از معجزه ها رو زمانی دیدم که توی تب داشتم میسوختم و بدنم فقط میلرزیداونم توی یه کشور غریب و بدون تجهیزات و من اون وضع تبم نگران کننده بود به خصوص که خ ل ط خونی هم داشتم...

در صف نزدیک شدن به حرم امام حسین بودم و داشتم توی دلم اسم میبردم از اسامی کسانی که التماس دعا گفته بودن و وقتی دستم به ضریح خورد عجیب بود که دیگه سرمایی حس نمیکردم و بعد از یه ساعتی یادم افتاد که من دیگه تب ندارم و عطسه و سرفه ایی هم نمیکنم و من چقدر سهل انگاری کردم در شکرگزاری!!!

نمیدونم شرح سفر رو چطور شروع کنم یا اصلا نمیدونم لازمه بنویسم که چطور گذشت یا نه؟!!...سفر ما گاهی به خنده های از ته دل منجر میشد که میشه اون لحظه ها رو ثبت کرد و لحظه هایی که نیاز به صبوری بود و فاکتور گرفت ...اما یکی از اون خاطره های نیاز به صبوری رو دلم میخواد که بنویسم که حس میکنم چند سال دیگه دلم میخواد بخونمش و به گذشتم نگاهی بندازم ...

توی حرم امام علی که بودیم قرار شد اگر مادربزرگا گم شدن بیان یه جا وایسن ، مامانِ مامان رو وقتی زیارتش تموم شد من و خواهری با خودمون همراه کردیم و اون یکی هم به مامانم گفتم من پیداش نمیکنم اون دیگه با شما و ما دیگه رفتیم و همون جا نشستیم تا بیان بعد از یه ربع دیدم مامانم تنها اومد و گفت پیداش نکردم و رفت داخل تا دوباره بگرده بعد از ده دقیقه دیدم مامانِ بابا داره میاد طرفمون و وقتی اومد گفت مامانت کجاست گفتم والا دنبال شما رفت داخل گفت الان میرم دنبالش گفتم نه تو رو خدا همین جا صبر کنید الان میاد!!!و مامان هم تقریبا بعد از ربع ساعت پیداش شد و به مادربزرگم گفت پس کجا بودین و از این حرفا!!!اومدیم بریم پیش آقایون که اون یکی مادربزرگم رفت جلو و ما همون جا دور خودمون میچرخیدیم تا پیداش کنیم این مادربزرگ جان را و ما بی خبر از خودش زودتر رفته بود پیششون ...من حتی اشک توی چشمام جمع شد و رو کردم به هردو گفتم تو رو خدا ازمون جدا نشین اگه گم بشید چیکار کنم و مامانم که خندش گرفته بود از اوضاعمون گفت راست میگه و باز هم انگار نه انگار ..‌.درسته گاهی از یکیشون دلگیر میشم اما خداروشکر میکنم که هردوشون حضور دارن...

من زیاد عادت به حرف زدن درباره ی خودم و خاطراتم رو ندارم و حتی نمیدونم در این مواقع چی بگم مگر در مورد های خاص که اونم خیلی کم پیش میاد ، هر وقت هم میخواستم بگم یه چیزی مانع شد و نمیدونم حکمتش چیه شاید اعتدال در دوستی ...

امروز دیدم که چطور دوستان از عروسی ها و مدل رقص های خودشون و تیپ خودشون و چیزای دخترونه حرف میزدن و من وقتی لابه لای حرف رقص توی عروسی و خیره شدن دیگران به رقص حرفه ایشون به سوی نمازخونه رفتم برای اینکه شاید نمازم رو نتونم بعدا بخونم ،به تفاوت فکری آدما فکر کردم و اینکه این بحث و صدتا بحث مثل اون هیچ وقت مورد علاقه ی من نبوده...تا جایی که یادم هست همیشه از این بحثا فاصله گرفتم و نمیدونم دلایلم فقط برای خودم قانع کنندس یا فرد دیگه ایی هم بشنوه قانع میشه؟!

شقایق رو دیدم گفت برام دعا کردی و من اصلا یادم نبود توی کربلا شقایق نامی میشناسم و نتونستم دروغ بگم و با شرمندگی گفتم نمیدونم ...چون روز آخر اعلام حضور کرد و من دیگه کربلا نبودم و از راه دور یه کوچولو دعا کردم دیگه نمیدونم قبوله یانه ...گفت س بهش پی ام داده دلتنگیم و...این به نظرم شروعی دوباره برای اون هاست به خصوص با حرف هایی که مثل همیشه توجیهی بر برادر خواهری بودن اون دوتاس!!!

از روز سیزده به در یه رمان دو جلدی خوندم که دیشب دو جلدش رو تمام کردم رمان قشنگی بود و خوشم اومد و گفتم تا آخر امتحانات حداقل یکمی از درس فاصله گرفته باشم که من به این فاصله ها و مثل این میگم فاصله ی شیطنت درسی !!!

نوشتن حسم در عموم حس خیلی خوبی بهم نمیده ، قبلا این طوری نبودم اما چند وقتیه گرفتارش شدم ...

خداروشکر میکنم برای تمام داده هایی که داد و من با سهل انگاری از پیششون بدون شکر گذشتم و تمام نداده هایی که من ندیدم و بازم به خاطر ندادنشون شکرگزار نبودم وهمین طور تمام حکمت های بی اندازه ی خدایی که حساب همه ی بنده هاش رو داشت وداره ...

منبع : روزمره های آمیخته با چاشنی#24معجزه هایی که به چشم نمیان ...
برچسب ها : نمیدونم ,گفتم ,هایی ,پیداش ,فاصله ,تمام ,خداروشکر میکنم ,اعلام حضور

#23دلتنگم!

:: #23دلتنگم!

حس عجیبم رو نمیتونم توصیف کنم ، راستش‌ هم تا حدودی خوشحالم و هم خیلی دلتنگ ...نمیدونم پست بعدی رو هستم که بنویسم یا نه !!!اگه تونستم بنویسم که شرح سفر رو مینویسم ...میخوام عکس هم بذارم اگه شد!!!تا حالا نشده بود قبل از رفتن به سفر اینقدر دلتنگ بشم برای همه چیز...

دیروز تا ساعت شیش در حال درس خوندن بودم البته دوساعت آخر در هپروت بودم ، بعد از اونم مهمان داشتیم و تمام اقوام تا دوازده و میم شب یکی یکی اومدن ...خوب بود !!!ساعت دوازده و نیم با کلی خستگی راهی رستوران شدیم با آخرین مهمان ها یعنی خالمینا !!!فست فودی اولی که رفتیم پیتزا تموم کرده بود دومی هم اینقدر پیتزاهاش بزرگ بود که تا امروز احساس سیری میکردیم!!!

امشب ساعت چهار ان شاا... عازمیم !!!نمیدونم قراره چی بگذره و من فردا این موقع در چه حالیم ...

استرس و دلتنگی عذابم میده ، دوست دارم تا جا داره اشک بریزم ...میترسم ، نه از‌این سفر از خیلی چیزای دیگه ...

خداجونم کمکم میکنی؟!!نه؟!

دوست ندارم طوری بنویسم که بعدها اگه خواستم مرورش کنم بگم این چه نوشتنی بود ، چرا انقدر بچه گونه و بدون فکر نوشته شده ولی واقعا این پست دست خودم نبود فقط احساسمو نوشتم ...


پ.ن:با تصمیم آنی آنفالوش کردم حالا با تصمیم آنی باز میخوام فالوش کنم!

پ.ن:حتمابالاخره یه روزی میرم به دانشگاه و شهر موردعلاقم !!!

منبع : روزمره های آمیخته با چاشنی#23دلتنگم!
برچسب ها : ساعت ,بنویسم

#22 اولین پست 95

:: #22 اولین پست 95

این وب خواننده ایی نداره اما بازم اگر اتفاقی نگاهتون اینجا خورد بهتون سال نو رو تبریک میگم و سال خوبی رو براتون آرزو میکنم ...

نشد یه پست به عنوان پست آخر 94 بذارم ‌‌،خیلی دوست داشتم بنویسم خلاصه ی سال رو اما نشد .

درس هم که نخوندم فقط استرسش رو دارم ...فقط دیروز دوساعت و نیم حسابان خوندم اگه خدا بخواد...

کلا ما دقیقه نودی کار میکنیم ، دیشب تا ساعت دوازده بازار بودیم ...امروز هم سال تحویل خواب موندیم ...هیچی هم از عید نفهمیدیم:)


منبع : روزمره های آمیخته با چاشنی#22 اولین پست 95
برچسب ها :

#20 چرا چرا هیچ شوقی برای عید نیست؟!!

:: #20 چرا چرا هیچ شوقی برای عید نیست؟!!
وقتی میبینم دیگران با چه ذوق و شوقی از اومدن سال دیگه حرف میزنن ، برنامه میریزن ، از خریداشون میگن از اینکه چرا مشتاق اومدن روزای دیگه هستن به خودم و دلم نگاهی میندازم ، میبینم دلم خالیه !!!نه ذوقی دارم نه هیجانی ...انگار یه بازه ی زمانی مثل روزای عادیه دیگست که برام عادیه اومدنش ، تکرارش ...پارسال وقتی اون فامیل فوت کرد و فضای خونه پر از غم شده بود فهمیدم گاهی عید چقدر میتونه بد باشه وقتی اومدم مثلا برای سرگرمی و دور شدن از اون فضا یه رمان بخونم دیدم رمان هم یاریم نکرد و از فضای خونه هم غم انگیز تر و بدتر بود ...عید امسال که هیچ تنها خوبیش رفتن به سفره اونم ک ر ب ل ا!!!
این روزا گاهی اینقدر فکر میکنم که عصابم کاملا بهم میریزه و بداخلاق ترین فرد خانواده میشم ...فکر به همه چی و هیچی!!!کاش بعضی چیزا برام مهم نبودن ...کاش مینوستم از فکر کردن به چیزای مزخرف بگذرم اما حیف که نمیشه!!!
دیروز هم اتفاق خوبی نیوفتاد !!و امروز هم تصادف مامان و بابا که خداروشکر حل شد...
دلم بدجوری گرفته ...از همه چیز و همه کس!!!!
منبع : روزمره های آمیخته با چاشنی#20 چرا چرا هیچ شوقی برای عید نیست؟!!
برچسب ها : فضای خونه

#19من بین دو راهی آیندم گیر کردم!

:: #19من بین دو راهی آیندم گیر کردم!

خوب بود که تونستم به حرفم هر چند کوتاه عمل کنم و تغییر هر چند کوتاه وکوچیک به وجود بیارم ...یه تغییر دو ساعته هم شروع خوبی برای به وجود اوردن تغییرهای بیشتر و بزرگ تره ...همه چی داره زودتر از اونی که فکرشو کنم تموم میشه ، روزها سریع شب میشن و شب ها زود روز!!!خوشحالی ها زود غم میشن و غم ها زود خوشحالی !!!ماه ها سریع میگذرن ...این سریع رفتن روزا گاهی نفس گیره برای من ...

دعوت اون شب بد نبود ، انواع غذاها سر سفره بود و تدارکات عالی بود اما برخورد چندنفر اعصابم رو بهم ریخت اول خود ماهی و بعد داداشش ،خود ماهی انگار نه انگار که مثلا ما مهمان هستیم و اقوام همسرش ،توی آشپزخونه نشسته بود و ما رفتیم سلامش کردیم به دوتا از زن عمو ها که اصلا سلام نکرد و رفتارهای دیگش ...داداشش هم که هیچ ، دوربین رو برداشت و یه عکس از قسمت آقایون گرفت و برگشت طرف ما و دقیقا دوربین طرف من بود که یهو سه تا عکس گرفت ...تقریبا عصبانی شدم و گفتم به چه حقی از من عکس میگیره و رفتار سر غذا خوردن و مابقی کاراشون ...عصبانی شدم واقعا از رفتاراشون ...

میخوام از شقایق بنویسم نمیدونم چطور توصیف کنم این دختر رو شاید سیاست داشتنش درباره ی همه چیز یکی از شخصیت های بارزش باشه (من نمیتونم اینجا بگم شقایق کیه واقعا) ...روز اولی که باهاش صمیمی شدیم طرفای مهر وآبان بود ،از داشتن و وجود یه پسر به اسم (س) چنان افتخار میکرد و ذوق میکرد که من و نرگس میگفتیم اینا دیوونه شدن و آخرش میگفت نه مثل برادرمه !!!من دیگه اونقدر بچه نیستم که نفهمم خواهر و برادر این قدر دیگه ارتباطشون قوی نیست ، ارتباط اینا فراتر بود !!!بعد از جریانی که واسه ی ما پیش اومد که شقایق قهر کرد و بقیه ی ماجرا که نوشتم قبلا شقایق تغییر کرد ، اسم اون میومد به قدری عصبانی میشد که ما فقط تعجب میکردیم ، فهمیدیم که اون پسره به خاطر منافع خودش و کلی از اتفاق ها ی دیگه بینشون رو کاملا بهم زده از اون روز به بعد تا ماه پیش تقریبا با هم بودن و خیلی خیلی صمیمی بودن ، شقایق صحبتش در مورد این هم با اشتیاق شده بود و باز میگفت مثل برادرمه !!!نرگس هم میگفت راست میگه جودی ، اینا مثل خواهر برادرن ...منم میگفتم هیچ خواهر و برادری اینطوری نیستن با هم ،هیچ پسری نمیاد با خواهرش اینطور صحبت کنه و دل و قلوه بده به خصوص این که میدونیم هم چه آدمیه ، هیچ دختری از پیام معذرت خواهی برادرش اینطور جیغ نمیکشه ...اینم نمیدونم چی شد که یهو پشت شقایق رو خالی کرد و بینشون شکرآب شد تا امروز ...همه میدونن و قبول دارن کسی که من عکسش رو نشون بقیه دادم یکی از برازنده ترین آدماس بین بقیه امروز که شقایق داشت رده بندی میکرد از نظر قیافه ، نفر ششم قرارش داد که من و سارا و نرگس دادمون بلند شد و شقایق گفت نه من از اون بدم میاد(دروغ میگفت)منم گفتم عزیز من بایدم الان بدت بیاد تو که وسطشون ایستادی و بین همشون چرخیدی و از اون بزرگه شروع کردی(من قضیه ی دو نفر که جدیدن و فاکتور گرفتم)دیگه ساکت شد و هیچی نگفت بعدا نرگس گفت تیر خلاصو زدی بهش ، ایول جودی!!!بعد از این حرفم سارا گفت (م.ا) آخریه ، ته ته!!!ماخندیدیم و شقایق ناراحت شد و برگشت به سارا گفت نه خیر و رفت بالا ...

اینو نوشتم که بگم شقایق گاهی بچه گونه رفتار میکنه و امروزم که درباره ی یکی از اونا که جدیدن یه دروغ گفت که ضایع بود داره پنهون میکنه اما به روش نیوردم و من چقدر خوشحالم که جای شقایق نیستم و کار اونو انجام نمیدم که همچین اتفاقایی داشته باشه ونه از کسی خوشم میاد که بخوام اسمشو ببرم یا ذوق کنم و خیلی چیزای دیگه ...

من همچنان سعی میکنم فقط تلاش کنم برای آینده ایی که دوستش دارم با اینکه نیومده اما دلخوشم به تغییراتی که ممکنه پیش بیاد در آینده ،درسته همچنان تردید دارم که میخوام چیکار کنم هر روز بین دوتا چیز گیر میکنم اما امیدوارم اون دلخوشی به واقعیت تبدیل بشه نه به یه رویای خیلی دور!!!!

منبع : روزمره های آمیخته با چاشنی#19من بین دو راهی آیندم گیر کردم!
برچسب ها : شقایق ,میگفت ,خیلی ,نرگس ,بقیه ,وجود